حكيم ابوالقاسم فردوسى
435
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
رفتن گشتاسپ به سيستان و سپاه آراستن ارجاسپ بار ديگر روزگار بسيارى بگذشت تا اين كه گشتاسپشاه به سوى سيستان روى نهاد تا در آنجا نيز زند و اوستا را روا كند و موبدان را بر آن كار گواه سازد . چون آن شاه گرانمايه به آنجا رسيد ، شاه نيمروز - آن پهلوان سپاه و سوار كارآزموده و همتاى سام كه رستم نام داشت - به همراه پدرش - دستان پير - و همهء بزرگان و سران به پيشواز او رفت . از كران تا كران رامشگران را با سازها به سر راه آوردند و با شادى او را پذيره گشتند . شاه فرخنده از ديدن آن كار شادمان گشت . پس او را به زابل بردند و ميهمان خويش ساختند و همگى بندهوار در پيشش بايستادند . چون اوستا و كُشتى بستن بيآموختند ، كشتى بر ميان بستند و آتش برافروختند . اين ميهمانى دو سال به درازا كشيد و در سراسر اين هنگام گشتاسپ با پسر زال بسر مىبرد و مىخورد . از سوى ديگر ، همهء شهرياران از آن كار گشتاسپ آگاه شدند كه او تن پهلوان اسفنديار - آن پهلوان گيتى - را با آهن ببست و سپس به پيغام برى به زابلستان رفت تا بر بت آزرى « 1 » نفرين كند . پس همگى سر از فرمان او پيچيدند و پيمان او را بشكستند . در همان هنگام به بهمن نيز آگهى رسيد كه گشتاسپشاه ، اسفنديار گرانمايه را بىهيچ گناهى ببست . پس همهء آن سپاهيان و شاهزادگان ، شيروار ، آن راه دراز را در پيش گرفتند و به پيش اسفنديار پهلوان آمدند و او را در زندان تنها
--> ( 1 ) - به طور دقيق دانسته نيست كه مراد از اين عبارت چيست . آزر ، عموى حضرت ابراهيم ( ع ) بوده كه بتپرست بوده و به شغل بتسازى مىپرداخته است . برخى بر آن هستند كه رستم و خاندانش بر دين حنيف يكتا پرستى حضرت ابراهيم ( ع ) بودهاند و ريشهء اختلاف ميان گشتاسپ و دودمانش با خاندان رستم در همين امر بوده و رستم و خاندانش نمىخواستهاند به دين زرتشت در آيند .